حیوانآزاری ظاهراً در ایالات متحده رو به افزایش است. برآورد میشود که تقریباً ۱۰ میلیون حیوان هر سال بر اثر آزار یا حیوانآزاری جان خود را از دست میدهند. این آمار بر اساس گزارشی از سوی انجمن آمریکایی پیشگیری از خشونت علیه حیوانات (ASPCA) است. اما در این موارد قربانی دیگری هم وجود دارد: کودکانی که شاهد این آزار هستند. مطالعهای که توسط افبیآی (اداره تحقیقات فدرال) انجام شده، نشان داده است که کودکانی که در معرض حیوانآزاری هستند، دچار آسیبهای روحی قابلتوجهی میشوند، نسبت به خشونت بیحس میشوند، و احتمال بیشتری دارد که خودشان نیز رفتار خشونتآمیز نشان دهند. پیتا (سازمان حامی رفتار اخلاقی با حیوانات) اخیراً یک بازرس مخفی را به این مرکز فرستاد، جایی که او با دوربینهای مخفی این تصاویر ناراحتکننده را ضبط کرد؛ تصاویری که به ادعای این سازمان نشان میدهند نزدیک به ۱۰ هزار مرغ عشق در قفسهای کثیف بهطور فشرده نگهداری میشوند. وقتی صحبت از دامداری صنعتی به میان میآید، محبوسسازیِ شدید حرف اول را میزند. مثل مرغهایی که مجبورند آنقدر فشرده زندگی کنند که حتی نمیتوانند بالهایشان را باز کنند، و خوکهایی که در قفسهایی آنقدر کوچک محبوساند که حتی نمیتوانند دور خود بچرخند. بازرسان سازمان «برابری حیوانات» اخیراً یک مرکز پرورش خوک را مستند کردند که در آن خوکهای مادر مجبورند بخش عمدهٔ زندگی خود را در قفسهایی سپری کنند که فقط اندکی از بدن خودشان بزرگتر است. ما به پشت استادیومی رفتیم که فیلها در آن نمایش اجرا میکنند، و این فیل جوان را پیدا کردیم. و زخمی عمیق و باز و سرخ روی شقیقهاش داشت. او همچنین پای شکستهای دارد. فیل دیگری هم به زنجیر کشیده شده است. کاملاً نحیف و تکیده به نظر میرسد. پوست و استخوان. و این بدترین وضعیتی است که تا به حال یک فیل را در تایلند در آن دیدهام. همهٔ اینها فقط به نام سرگرمی. و غیره...
اشخاص- حیوان مانند کودکانند. پس تصور کنید فرزند خودتان یا هر کودکی در چنین موقعیتی باشد؛ آن کودک بسیاربسیار میترسد و وحشتزده میشود. قلبش بسیار، بسیار، بسیار آزرده میشود، بسیار هراسان میشود، بهویژه اگر کسی کنارش نباشد تا از او محافظت و کمکش کند. من خیلی احساس درماندگی میکنم. احساس میکنم هرگز... هیچگاه بهاندازهٔ کافی کاری برای این جهان انجام نمیدهم، برای رنج ناعادلانهای که به درماندگان تحمیل میشود، مانند کودکان، نوزادان، اشخاص- حیوان، قربانیان جنگ، قربانیان تبهکاران، قربانیان قاچاقچیان انسان و تمام مسائلی ازایندست. احساس میکنم اصلاً کار کافی انجام نمیدهم. نمیتوانم بهقدر کافی کاری انجام دهم. هرگز دوست نداشتهام در این جهان بمانم، اما به خودم گفتهام، "اگر بمانم، حداقل میتوانم کاری انجام دهم و تا جایی که میتوانم به دیگران کمک کنم." پس هنوز اینجا هستم و از 'خدا' سپاسگزارم که اجازه میدهد هرچه میتوانم در رحمت 'او' انجام دهم، و هنوز اینجا باشم تا به همهٔ آنها کمک کنم. بسیار خب، این بخشی از یادداشتهای روزانهام است که شاید برایتان بفرستم. دستکم شاید سرگرمتان کند یا یادتان بیندازد با اشخاص- حیوان بیدفاع یا کودکان درون رحم، یا رحم خودتان، تا به آن بیندیشید، تا از فرشتهٔ کوچک درون بدنتان حفاظت کنید، و پساز تولد تغذیهاش کنید. از 'خدا' بخواهید از آنان محافظت کند و آنان را به شایستهترین شهروندانی که برای جهان آرزو دارید تبدیل کند. فکر میکنم برای امروز کافی است. این سخنان خودبهخود جاری شد، با اینکه قصد داشتم گفتوگویم با پادشاه را برایتان ارائه کنم. اما گاهی کمی خجالت میکشم، زیرا وقتی آنها می آیند، بیش از حد مرا میستایند، بسیار دوستم دارند و احترام و محبت فراوانی نشانم میدهند. و من هم احساس شرمندگی میکنم. اما مهم نیست؛ گفتم حقیقت باید در هر صورت بیان شود. ولی همیشه وقت ندارم. نمیدانم چرا امروز دیدن شخص- پرنده و صحبت با (شخص-) پرنده باعث شد اینگونه سخن بگویم. معمولاً از آنها نمیخواهم بیایند یا هرچیزی. آنها همیشه خودشان میآیند. حتی گاهی آخر شب میآیند- [وقتی که] باید مدتها پیش برای خوابیدن به جایی دور رفته باشند. یا صبح زود- [وقتی که] نباید پیشاز طلوع خورشید بیدار شوند، اما باز هم بیدار میشوند، میآیند و خبرهای خوشی به من میدهند. تقریباً هر روز خبرهای خوش میشنوم، نهفقط روزی یک بار، بلکه بیش از یک بار. ولی حداقل از 'خدا' سپاسگزارم که به روشهایی قلبم را تسلی میدهد. سپاسگزارم سرورم. بینهایت سپاسگزارم، 'ماپا'ی من. سپاسگزارم 'پروردگارا'، 'خدا'ی قادر مطلق، ای قدرتمندترین، 'خدای اعلیترین قدرتمند'، ' خدای اعلیترین بخشنده'، 'خدای اعلیترین نیکخواه'، 'خدای اعلیترین بامحبت'، 'خدای اعلیترین مهربان'، خدای اعلیترین بخشنده'. سپاسگزارم که همهٔ ما را در این سیارهٔ رقتانگیز برکت، میدهید. حداقل در جایی از زمین، افراد هنوز میتوانند شادمان زندگی کنند. آنها نمیدانند فردا چه خواهد شد. من راه شادتر زیستن و حتی سعادت ابدی را به آنان نشان دادم. اما افراد زیادی گوش نمیدهند، سرورم. بسیار متأسفم. بااینحال، همچنان برای عشق بیقیدوشرطت از تو سپاسگزاریم. باشد که رها باشی از همهٔ رنجی که با دیدنِ فرزندان عزیزت احساس میکنی فرزندانی که به بدترین جایی که اصلاً قابلتصور نیست میروند و بیش از حد، بیش از حد رنج میکشند. من بسیار سخت تلاش میکنم، سرورم. لطفاً به همهٔ ما رحم کن. سپاسگزارم، 'سرورم'. آمین. Photo Caption: "زیبایی همهجا هست؛ اینجا، آنجا، در آب و در هوا."سرشار از شگفتی در برابر طبیعت و دوستان حیوان، قسمت ۴ از ۸
2026-07-26
جزئیات
دانلود Docx
بیشتر بخوانید
بااینکه اشخاص- حیوان بسیاری بارها و بارها نزد من میآیند، این روزها بسیار بیشتر از معمول، از آنها سوالی نمی پرسم. اما امروز پرسیدم، گفتم "چه کسی این را به تو گفت؟ چه کسی به تو دربارۀ صلح گفت و از تو خواست به من بگویی که نگران نباشم؟" گفت یک برادر به او گفته است. گفتم: "کدام برادر؟ در گروهم خیلیها را دارم، برادران بسیار، خواهران بسیار. کدامیک؟" گفت: "نه، یک برادر از بهشت." احتمالاً یک پرنده ی برادر بوده که از این جهان رفته، اما اکنون در بهشت است و آنها هنوز با یکدیگر ارتباط دارند. درست مانند شخص- سگ من که اخیراً، سال گذشته درگذشت، من فرصت نکردم پیشاز مرگش او را ببینم. اما او خوشحال است. در 'سرزمین جدید' است. و هنوز میتواند با یکی از اشخاص- سگم ارتباط برقرار کند، با او در یک اتاق با هم زندگی میکردند، در یک اتاق میخوابیدند. اگر یکی نبود، آنیکی وحشتزده میشد، مضطرب میشد، و نمیخواست چیزی بخورد یا بنوشد و بسیار غمگین بود. بیشتر اوقات وقتی آنجا بودم، میرفتم و او را به اتاقم میآوردم و میگفتم: "خواهرت خوب خواهد شد. فقط به کمی استراحت نیاز دارد. پزشک بهدلیل نوعی بیماری ژنتیکی توصیه کرده است استراحت کند. اما مشکلی نیست، شرایط تحت کنترل است. فقط باید مدتی برای درمان در بیمارستان بماند. باشد؟" آنگاه دیگری آرام میشد. این دو بسیار خوب و صمیمی بودند. پساز درگذشت آنکه بزرگتر بود، هنوز میتوانند ارتباط بگیرند. روابط اشخاص- حیوان اینگونه است. اشخاص- حیوان، آنها میتوانند کارهای بسیاری انجام دهند که بسیاری از انسانها نمیتوانند انجام دهند. بسیار خوشحالم که اینهمه دربارهٔ قلمرو اشخاص- حیوان میدانم. آنها بسیار ارزشمندند، بسیار زیبایند، بسیار پاکاند، بسیار بیقیدوشرط، بسیار وفادارند. آه خدای من، هرقدر دربارهٔ اشخاص- حیوان حرف بزنم باز هم کافی نیست. ازاینرو هرگز نمیتوانم درک کنم یا بپذیرم که بعضی افراد واقعاً آنها را میکشند و گوشت ِپیکر بیجانشان را برای خوردن در دهان میگذارند. هرگز نمیتوانم این را درک کنم. مسلماً کودکان، آنها خردسال بودند، و وادار شدند در چنین وضعیتی گوشت اشخاص- حیوان را از همان سنین کم بخورند. اما بزرگسالان بیشتر درک میکنند. چرا آن را زیر سؤال نمیبرند؟ چرا اشخاص- سگ را دوست دارند، اما اشخاص- حیوان دیگر را میخورند؟ یا گوشت آمادهشدهٔ اشخاص- حیوان دیگر را به اشخاص- سگشان میدهند؟ اشخاص- سگ درماندهاند. هرچه به آنها بدهید میخورند. اما اگر از کودکی تربیتشان کنید، میدانند که ترجیح میدهند سبزیجات بخورند. آنها غذای وگان را ترجیح میدهند. به شما گفتهام که قبلاً به اشخاص- مرغ دریایی غذا میدادم، در ساحل ایتالیا و جاهای دیگر. آنها غذای سادهٔ مرا ترجیح میدادند، مقداری نان و چیزهایی ازایندست، بهجای اینکه در دریا بمانند و اشخاص- ماهی را بخورند. آن را دوست نداشتند. میگفتند: "اشخاص- ماهی بسیار بدبو هستند." اما اگر غذای دیگری نداشته باشند، ناچارند آنها را بخورند. هرگاه به آنها غذا میدادم، به آن عادت میکردند. دیگر نمیخواستند برای خوردن غذا به دریا بروند. به آن حیاط خالی بازمیگشتند تا به آنها غذا بدهم. بسیار سپاسگزار بودند، بسیار خوشحال. یک بار در جایی دیگر بودم، نه همانجای قبلی، و نمیتوانستم به آنها غذا بدهم چون غذادادن ممنوع بود. اما به خانهای دیگر رفتم، حیاط خصوصی کوچکی داشت، یک حیاط شخصی و در اطراف افرادی زندگی میکردند، آنها چندان اعتراض نمیکردند. یک بار من... ببخشید. بسیارخب، برگشتم. پس به خانهٔ دیگری رفتم و چیز خوبی داشتم که معمولاً دوست داشتند، نوعی [نان] پر از دانه، پر از مغزیجات، نوعی نان که بسیار دوستش داشتند. مسلماً کاملاً سیرشان نمیکردم تا همچنان بتوانند بیرون بروند و چیزی از دریا بخورند، شاید جلبک دریایی یا چیزی شبیه آن، یا هرچه که میخورند. با خودم فکر کردم: "اوه، اکنون نمیدانند من کجا زندگی میکنم. نمیتوانم این غذا را به آنها بدهم." اما نام پادشاه اشخاص- مرغ دریایی آن گروه را صدا زدم، همان گروهی که قبلاً پنهانی روی بام خانهٔ دیگرم به آنها غذا میدادم. گفتم: "اوه، پادشاه فلانی، صدایم را میشنوید؟ میدانید کجا هستم؟ مقداری غذا برایتان دارم." اوه، فوراً آمدند. چقدر طول کشید؟ دو دقیقه. و من از ساحلی که آنها بودند فاصلهٔ زیادی داشتم. فوراً با سرعت پرواز کردند و به خانهام آمدند. انتظارش را نداشتم. حتی غذا در دستم نبود. گفتم: "بسیار خب، صبر کنید، یک دقیقه منتظر بمانید. آن را میآورم." و آنها منتظر ماندند، در سکوت. نه صدایی درآوردند، نه سروصدایی کردند؛ هیچی- کاملاً ساکت بودند. میدانستند ممکن است برایم دردسر ایجاد شود. اوه، بعد به آنها غذا دادم. اما جرئت ندارم همیشه این کار را کنم، زیرا اگر نزدیک شهر یا در یک مجتمع زندگی کنید، اجازه ندارید به اشخاص- پرندهٔ غیراهلی غذا بدهید. حتی توصیه میکنند این کار را نکنید؛ وگرنه به بسیاری غذا میدهم. به اشخاص- سنجاب، -روباه، -موش، -گربه، اشخاص- گربهٔ حیاتوحش و اشخاص- راسو، همهٔ انواع اشخاص- حیوانی که میآمدند، غذا میدادم. قبلاً اینگونه بود. و آن نوعی که- نامش چیست؟ -همانهایی که تیغهای زیادی روی بدنشان دارند. فراموش کردم نامش چیست. فراموش کردم. به آنها نیز غذا میدهم. آنها هم میآیند. جالب است، بسیار کوچکاند، اما وقتی وارد خانه و ایوانتان میشوند، اگر ایوان سنگی یا سنگفرش باشد، هنگام راهرفتن سروصدای زیادی ایجاد میکنند. "پوم، پوم، پوم، پوم"، اینطور. اشخاص- جوجهتیغی بودند، فکر میکنم. اشخاص- جوجهتیغی، شبیه آنها بودند. بعضی بزرگترند، بعضی کوچکترند، اما آنهایی که نزد من میآمدند بیشتر همان اطراف بودند، در بوتههای نزدیک و آنها کوچک بودند. تقریباً بهاندازهٔ مشت دست بودند. یا شاید بچه بودند. دربارهٔ اشخاص- حیوان یا موضوعات مربوط به آنها چندان تحقیق نکردهام. فقط دوستشان دارم. پس اگر هرکدام را ببینم و بتوانم به او غذا بدهم، این کار را میکنم. بسیار دلتنگشان هستم. دلتنگ اشخاص- حیوان حیاتوحش هستم. بسیار دلتنگ اشخاص- سگ، و دلتنگ اشخاص- پرندهام هستم. آنها نیز دلتنگ مناند، اما حداقل میتوانیم در درون با هم ارتباط برقرار کنیم. بسیار خب، زیاد دربارهٔ همهٔ اینها صحبت نکنیم، زیرا خیلیخیلی دلتنگشان میشوم. پس هرگاه ببینم که شخص- حیوانی آسیب دیده، یا مورد آزار، بیتوجهی یا اذیتِ وحشیانه قرار گرفته است، احساس میکنم او شخص- حیوان خودم است. احساس بسیار بدی پیدا میکنم. بسیار درمانده میشوم.











